خداوند این کشور را از دشمن ، قحطی و دروغ نگاه دارد - داریوش بزرگ



  RSS 2.0  
باید عمله ها را پیاده کنیم بروند
انتقاد ، طنز ، خاطره ، بهترین نوشته هام

کاربردهای این متن : این مطلب برای آموزش یک روش دفع مزاحم به خانوما نوشته شده ، ولی اجازه دارید بهش قاه قاه بخندید ، برای انتقاد هم هست ، و درخواست راه حل از خانوما ، میتونید همدردی کنید ، یکمی هم میخواستم افشاگری کنم و درد و دل ، می تونید هم کل کل کنید .

در ابتدا از آقایون محترمی که اینجا رو میخونن خواهش میکنم این چیزا رو به خودشون نگیرن . میدونم یه سری از آقایونم حتی تحمل شنیدن بعضی از این کلماتو ندارن پس لطفاً نخونید . خیلی ها هم فکر میکنن اگه مشکلاتو مخفی کنیم خودبخود حل میشن ، اما این کلک قدیمی ، منو یاد یکی از فامیلای نابغه مون () میندازه که قبض آب و برقو قایم میکرد تا شرکت مربوطه یادش بره اَزَش پول بگیره ! ( اصلاً شاید بهتره بیخیال این وبلاگ شَم و یه کتاب در مورد گونه های مختلف نبوغ در فامیلمون بنویسم متفکر ) در ضمن بدیهی هم هست که همۀ افغانیها نامحترم نیستن :

 

خانوم صبح تاکسی میگیره که بره کلاس ، چند دقیقۀ بعد یه عملۀ افغانی هم سوار میشه و کم کم خودشو بهش نزدیک و نزدیکتر میکنه ( ) بعد لب و لوچَشو غنچه میکنه و با شبیه سازی حالت بوس () نشون میده که التماس دعا داره ، بعد هم سعی میکنه دستشو بگیره ، اینجاست که خون خانومی به جوش میاد و چنان دستشو می بره بالا که ضربتی رو دست افغانیه فرود بیاره که طرف دستشو میکشه .

در تمام مدتی که این کش مکش ها در جریان بود ، راننده تاکسیه و اون یکی آقایی که جلو نشسته بود ، طبیعتاً تو دیوار بودن ( ما دوتا گیلاسیم :   ) صد رحمت به غیرت سیب زمینی ! نه بابا طفلکیا از بس که مأخوذ به حیا بودن ، حتماً فک کردن اگه دخالت کنن ، خانوم نمی تونه با خیال راحت با افغانیه عشق کنه سبز این بود که مزاحم نشدن نیشخند

خلاصه کار بالا گرفته بود ، طرف هرجور شده بوس میخواست و نبرد هر لحظه سخت تر میشد که خانومی تصمیم میگیره قبل از مقصد پیاده شه و به راننده میگه نگه داره ، اصولاً عمله باید اول پیاده میشد ( در اینجا لازم میدونم برای خارجکی های مسلط به فارسی یا برای آیندگان توضیح بدم که در ایران امروز ، درِ عقب سمت رانندۀ تاکسی ها باز نمیشه ، نه اینکه مادرزادی اینطوری باشَنا ، نه ! برای اینکه اگه مسافر ازون طرف پیاده شه ممکنه تصادف کنه و خدای نکرده بلایی سر ماشین بیاد ، معمولاً راننده های آینده نگر درِ مزبورُ از بیخ ، پلمپ میکنن خلاص ! )

اما اینجا همین قفل بودن این در ، میشه کلید حل مشکل : چون عمله مجبور میشه بره بیرون که خانوم بِتونه پیاده شه ، خانوم هم نامردی نمیکنه فوری درو می بنده و به راننده میگه : « آقا من دو نفر حساب می کنم برو »

تازه بعد از این کش مکش ها بود که راننده تاکسیه و آقای کناریش ، همچنان تو دیوار بودن ( ) مگه اصلاً اتفاقی افتاده بود ؟! چه صبح آرومی !

اینجای داستان بود که منم مثل عملهه کف کرده بودم () ازش پرسیدم : « بلا چطور همچین کاری به فکرت رسید ؟! حتی اگه پیاده میشدی هم ممکن بود بیفته دنبالت ! »

گفت : « خانوم برادر دوستم قبلاً اینکارو کرده بود »

 

خلاصه گفتم این روش رو اینجا آموزش بدم ، باشد که به کار خانوما بیاد ( هرچی باشه دو بار جواب داده ) . ولی یاد تجربیات ناموفق خودم در این زمینه ها افتادم که دیگه کاربرد آموزشی ندارن ابرو یه جورایی شاید بدآموزی هم داشته باشن متفکر :

وقتی دبستانی بودم ، تو راه مدرسه یه آقایی بود که زیپِشو باز میذاشت و سیستمشو مینداخت بیرون ، البته دروغ چرا ؟ من انقد سر به زیر بودم که قسمت نشد هیچوقت اون سیستم طلایی شو ببینم خوشمزه ولی خواهرم دیده بود نامرد . ( یکی نبود بگه آقا چه کاریه ؟! نمی گی بچۀ مردم می بینه میترسه ، شب کابوس می بینه ؟ )

یه بار تو "پاساژ قائم" و یه بارَم جلوی "مجتمع پایتخت" وسط اون شلوغ پلوغی یه عوضی ، وقت گیر اورده با*سن ما رو فشار داده . در هر دوجا با بابام و خونوادَم بودم . روم نمیشد به بابام چیزی بگم . انقد هم بچه بودم که کاری به ذهنم نمیرسید جز اینکه سرعت حرکتم رو بیشتر کنم و نتیجه اش چیزی نبود جز غر غر شنیدن از کسیکه میخواست خرید کنه : « چرا انقد تند میری ؟!!! نمیتونم ویترینا رو نگا کنم »

اوه اوه این بزرگترین رویداد بی فرهنگی کشورُ بگین که کلی ازش خاطره دارم : یه روز تو راه برگشت از نمایشگا کتاب تو مینی بوس ، یه نفر که ایستاده بود به بهانۀ شلوغی ، سیستمشو چسبوند به شونۀ ما که نشسته بودیم ، آقا حالا نَمال کی بمال ؟ و یه قضیۀ بسیار مشابه دیگه هم توی اتوبوس نمایشگا کتاب داشتم که طرف مثلاً بخاطر شلوغی ، اومده بود قسمت خانوما ( حالا هی بگید جدا کردن خانوما و آقایون بَده ! ) هر دوبار هم با یکی از اعضای خونوادَم بودم که هم روم نمیشد اَزَشون کمک بگیرم ، هم اونا تو این مسائل کم تجربه تر از من بودن و کاری ازشون برنمی اومد . فقط وقتی رسیدم خونه حسابی وسواسی شده بودم () افتادم به جون اون مانتو روسری بخت برگشته و کلی شستمشون () هنوزم یکی از آرزوهای محالم اینه که نمایشگا کتابم بلیطی بشه تا عمله هایی (خوشمزه) که بسیار مشتاقن بیان تو این جن*ده خونه ، ما بهشون غذای روح بدیم ، حداقل قبلاً کارمزدشو پرداخت کرده باشن ، نه همینطوری مفت و مجانی ! بهرحال من که دیگه ازین شغل شریف استعفا دادم ، نه فقط بخاطر اینکه بهمون حقوق نمیدادن ، بلکه بخاطر مزایای تکنولوژی : وقتی می تونی شاهانه توی خونه ات بشینی و با چند تا کلیک هر کتابی رو بخری و حداکثر تا دو روز بعد بیارَن دمِ خونت ، چرا باید بری نمایشگا ؟!!! نگو که دنبال کتابای نایاب علمی هستی ! پس خود آزاری ! من که دیگه عمراً برم نمایشگا کتاب .

یه بارَم تو خطی دانشگا ، پسرۀ نه چندان خپل چنان خودشو چسبوند به ما و شروع کرد با هیکلش به فشار دادنِ نمی دونم کدوم قسمت ناموسی مون ، که ما دو دستی به دستگیرۀ در چنگ انداخته بودیم میکشیدیم ولی یک اینچ هم بین مون فاصله نمی افتاد . در اینجا خالی از لطف نیست یادی کنم از یکی از دوستام که تو تاکسی بین خودش و آقای کناریش کیف میذاشت تعجب و میگفت : « اتفاقاً تو این زمینه مَردا هرچی مسن تر باشن بدترَن ! » و یادی کنم از یکی دیگه از دوستام که میگفت : « شما یادتون نمیاد ، همین چند سال پیش بود که تاکسیا دو تا مسافر رو صندلی جلو سوار میکردن ! »

( میدونم اعتراف به اوسکولیَت می کنم ولی زمانیکه مشکلات بالا رو تجربه میکردم لباس تنگ و کوتاه و . . . نمی پوشیدم و آرایش نمیکردم و موهام رو هم بیرون نمیذاشتم () در اینجا هم یادی می کنم از یکی از عزیزترین دوستام که میگفت : « برای عمله فرقی نداره ، حتی اگه سرتاپا سوخته باشی باهات حال میکنه » )

یکی از دوستام که خونَشون "تهرانپارس" بود میگفت یه شب که خیابونشون خیلی خلوت بوده و اون و مامانش داشتن ماشینو میذاشتن تو پارکینگ ، یه آقایی رو می بینن که زیپِشو میکشه پایین و میفته دنبال یه دختره ( البته اونام همون کاری رو می کنن که هر انسان نوع دوستی تو این شرایط انجام میده : فوری در پارکینگو می بندن و می دوئن تو خونه پناه میگیرن ) ای تو روح اون مخترع زیپ !

راستی می دونید چرا بیمارستانا به همراه مریض اجازه نمیدن بمونه ؟ دوستم مسموم شده بود و شبو تو بیمارستان خوابیده بود ، که یه آقای دکتر وظیفه شناسی نیمه های شب ، از خواب خودش میزنه ، میره مم*ه دوستمو معاینه میکنه ! بابا شلوغش نکنید ، ما که این چیزا رو نمی فهمیم ، لابد جناب دکتر تشخیص داده بودن که از معدش زده به مم*ش نیشخند همینه که میگن : « بیمار اگه بمونه خونه فقط کافیه با میکروباش مبارزه کنه ، ولی تو بیمارستان باید با میکروبا و دکترا و پرستارا مبارزه بکنه ، به اینصورت :   »

حالا فرض کنید شما یه خانوم محجوب و خجالتی هستین که رفتین دندونپزشکی () و اواسط درمان متوجه میشین مدتی که آقای دکتر بیوه ، سیستمشو چسبونده به پاتون طولانی شده !!! چیکار می کنید ؟

همونجا بهش هشدار میدین که حواسشو جمع کنه ؟ نمی ترسید تلافی شو سر دندونتون دربیاره ؟

دیگه نمی رید پیشش ؟ حتی اگه کل هزینه معالجه رو از قبل پرداخت کرده باشین ؟

به شوهرتون میگین ؟ تف سربالاست ! نمی ترسید که غیرتی بشه ؟

ازش شکایت می کنید ؟ قبل از اون آبروی خودتون میره ! اصلاً وَقتِشو دارید ؟

بیخیال اوه شاید بهتره خودتون برای آقای دکتر آستین بالا بزنید و جماعتی رو نجات بدین !

ای بابا ما فک میکردیم دندونپزشکا به کودک آزاری معروفن حالا که به ما رسید . . . ابرو

هه جدیداً معلوم شده شوهر خالم به یکی از پسرای فامیل گفته بود : « آ قربون پسر بیا شوم*بولتو ببینم » البته اگه به نوع رفتار فامیل ما با پسر بچه ها آشنایی داشته باشین میدونید این حرف فقط یه معنی داره و اونم ابراز محبته ( یه جورایی مثل اون عکس لخ*تی بچگیای دائیم یا پسر عموم می مونه که هدفش نمایش افتخارآمیز شوم*بول طلاشون هست و حدس می زنم در ستایش زاد و ولد باشه ولی من فقط با یه هدف نگاشون می کنم : مسخره کردن دائیم  آخه اون موقع ها که هنوز دوربینم درست و حسابی اختراع نشده بود !!! ) اما اگه اینَم بدونید که اون پسره با سه متر قد و هشتاد کیلو وزن ، دبیرستانی بوده و شوهر خالم مرض قند داشته ، می فهمید این حرف فقط یه معنی داره . . . اصلاً شاید بهتر بود شوهر خالم دندونپزشک میشد و اون دندونپزشک بالاییه شوهر خالم میشد متفکر

 

بهرحال من که الآن دیگه بچه نیستم وقتی با همچین مشکلاتی برخورد میکنم کلی کار به ذهنم میرسه که انجام بدم :

۱- اولش خدا رو شکر میکنم که طرف بهم تجا*وز نکرده ؛

۲- بعدش استرس دیگه هیچ کاری به ذهنم نمیرسه که انجام بدم .

دوستم بهم میگه : « وقتی یکی دست میزنه به با*سنت ، تو هم پاشو لگد کن »

« همین ؟! پا که قصاص کو*ن نمیشه ! پا که اصلاً ناموسی نیست ! منم دلم میخواد برگردم به اونجاش دست بزنم ، اَه اَه نه ، حیفِ دست من ! تازه شاید خوشِشَم بیاد ! دلم میخواد یه لگدی نثار اون سیستمش کنم که ازین به بعد هر وقت هوس کرد همچین غلطی بکنه اونجاش تیر بکشه :  »

شنیدم بعضی از خانوما زدن تو گوش طرف . . .

ولی می ترسم قرص خوری ، روانی ، چیزی باشه ! می ترسم اونم در جواب منو بزنه ، زورَم بهش نرسه مجبور شَم فرار کنم ، اینطوری هم بهم دست درازی کرده ، هم کتک خوردم ، هم با آبروریزی فرار کردم ! ( تازه اگه شانس بیارم روم چاقو نکشه یا چه میدونم فرداش با اسید خدمتمون نرسه )

در این مورد هم یکی دیگه از دوستای خوبم بهم توصیه کرده : « اگه دور و بَرِت شلوغ بود بزنش  اگه خلوت بود یکی بزن در رو »

در آخر هم دعا می کنم خدا چشم عمله ها و نامحرمان رو به این متن ببنده که اگه همین دوتا راهکارَم یاد بگیرن من دیگه عملاً نمیدونم چیکار کنم !!!

 

پیوست ۱ : میدونین چرا تو مثالایی که زدم و نزدم ، انقد دقیق آدرس مکان وقوع حوادث و . . . رو نوشتم ؟ برای اینکه نخ بدم ؟ آمار بدم ؟ پز بدم ؟ فاز بدم ؟ فاز منفی بدم ؟ نه عزیز من ! فقط برای این بود که ثابت کنم شهرستانی یا تهرانی بودن ، تحصیل کرده یا عمله بودن ، جنوب شهری یا شمال شهری بودن ، پیر یا جوون بودن ، ایرانی یا افعانی بودن یا . . . آقایون هیچ تأثیری رو این مسئله نداره .

پیوست ۲ : اگه این روزا به وبلاگایی برمی خورید که سه برابر قبل آپ میکنن ، مطمئن باشید صاحابش دانشجوئه و مثلاً داره به شدت واسه امتاحانا میخونه چشمک

نظرات ()

ثبت طرح کلاه ایرانی در فهرست یونسکو به نام آمریکایی ها !
طنز ، عکس ، اسامی

اگه گفتین "شهرام کی" تو ویدئوی "باشی نباشی" برای مدل کلاهش از کی الهام گرفته ؟ ویدئوشو ندیدین ؟! بابا همین عکس زیرو از ویدئوش گذاشتم :

 شهرام کاشانی

ادامۀ مطلب . . . نظرات ()

یه مشت نرم افزار فضول واویلا
نکته ، طنز ، نمکی

رفتم "جی میل" اشتباهی پسورد قبلیمو زدم ، بجای اینکه بگه غلط زدی میگه :

Your password was changed 4 months ago.

ابرو

تو "گوگل" همینطوری رندوم یه چی تایپ میکنم (dfgh) یکی از سایتای باهوش تشخیص میدن :

It doesn't mean anything. It's just the cluster of letters your left hand goes to automatically when randomly typing.

تعجب

حالا میخوام ازشون بپرسم چند روز پیش ندیدن انگشتر دوستم کجای اتاق افتاد که هرچی میگردیم پیدا نمیشه ؟

نظرات ()

رسالۀ من
کلمات قصار !

بعضی وقتا از خودم می پرسم : « مگه چند بار به دنیا میام ؟ » پس حتماً فلان کارو تجربه می کنم .

بعضی وقتام بهمان کارو انجام نمیدم چون به خودم میگم : « قراره دوبار زندگی کنی و دومیش ابدیه » .

نظرات ()

"هومن" در چنگال دیکتاتور
آدم شناسی ، نمکی ، طنز ، اسامی

گزارشگر : ویدئو هاتون قراره کی حاضر بشه ؟

کامران (در کمال دموکراسی) : هومن جان میگن .

هومن : بله ما داریم یه ویدئوی جدید آماده می کنیم به اسمِ ...

کامران : اِ هومن جان اسمشو نگو دیگه بذار سورپرایز بشه ساکت تا حالا فک میکنم ویدئوهای فلان و بهمان و بیسار از ما پخش شده

و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ...

گزارشگر : خوب حالا میشه راجع به آهنگای جدیدتون صحبت کنید ؟

کامران (عینک مجسمۀ دموکراسی) : هومن جان خودت بگو دیگه .

هومن (فرشته الهۀ شفاف سازی) : ما قراره از سال دیگه شروع کنیم سینگل بدیم ...

کامران : اِ قول نده دیگه هومن جان ! تاریخشو نگو آخ بله ما تا حالا

و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ...

و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... و ...

گزارشگر : مرسی حالا لطفاً بعنوان آخرین حرف ، یه چیزی بگین .

هومن (بالاخره با یه ریزه احساس مسئولیت) : استرس استرس استرس

کامران (انگاری دیگه استرس زده به مغز) : بله میگیم : یه چیزی دلقک خنده

 

 

نتیجه : به همون شدتی که کامران با تک تک سلولای نگران بدنش سعی میکنه حرفای هومن رو سانسور کنه ، هیچ کدوم از سلولای بی خیال بدن هومن سعی نمیکنن یاد بگیرن ، محض رضای خدا ، یا حداقل محض رضای این داداش بیچارش ، یه بارَم که شده با سیاست حرف بزنن !

ابرو و این سناریو سالهاست که در مقابل چشمان ما ادامه دارد ....

 

پیوست : با عرض پوزش از طرفداران "کامران هومن" . من خودمم از شمام به مولا ! فقط به نظرم این کاراشون خیلی بامزه است ، حتی جوجه خواننده هایی که تو ایرانن سیاستمدارتر از این دوتان !

نظرات ()

شیطونی های آبا اجدادیم
خاطره ، طنز ، آدم شناسی

پیشاپیش از انجمن حمایت از حیوانات عذرخواهی میکنم ، بچه بود نفهمید یه غلطی کرد ، الآنم دیگه اصلاح شده :

مامان مامان بزرگم اسمش "خانوم سلطان" بود . وقتی بچه بود یه بار یه خری که علوفه بارش بوده داشته رد میشده ، ایشون (شیطان) از پنجره آتیش میندازه روی اون علفا !

آخیییییییییی مامان بزرگم اینو برام تعریف کرد ، فک نکنم کسی به جز خودم ازش خبر داشته باشه ، انقد قدیمیه که شاید چند وقت دیگه خودمم فک کنم فقط تخیلات بچگیم بوده ! این شد که گفتم تا قبل ازینکه آلزایمر بگیرم یه جایی ثبت کنم این شاهکارهای فامیلی مونو نیشخند

چند زن مسلمان روستای Labuniste در مقدونیه که با خری که ذرت بارش کرده اند از مزرعه برمیگردند

پیوست ۱ : حالا فک نکنید این عکسو از آلبوم خونوادگیمون برداشتم ! عکس چند تا زن مسلمون در مقدونیه است در سال 1962 میلادی ( که میشه معادل ۱۳۴۱ شمسی و از نظر تاریخی خیلی جدیدتر از زمان خاطره ایه که تعریف کردم ) . خودمم فک میکردم ایرانی هستن ابرو حتی محیطشم شبیه ایرانه !

پیوست ۲ : درسته ! خودم اعتراف می کنم ، من از نوادۀ سلاطین هستم بیاین منو دستگیر کنین ببرین دیگه کلافه

نظرات ()

استاد "پرندۀ سنگی"
آدم شناسی ، نمکی ، اسامی ، طنز

به سلامتی اون آقایی که دیروز سرعتشو کم کم کم کم کم کرد تا آب به ما نپاشه هورا

 

حیف که بخار زده بود به عینکه ، نشد روی ماهشو زیارت کنیم خوشمزه ببینیم کیه ؟ کجاست ؟ چند نفره ؟ کیییییییییییییییه ؟!!!

 

پیوست ۱ : حال کردین ؟ جملۀ اوَلو به سبک استاد "فرشاد پلاس" گفتم که پیشکسوت من در امر بلاگری هستن .

پیوست ۲ : جملۀ آخرم به سبک این روزنامه نگارا و گزارشگرای پاچه خار گفتم که این روزا به همه میگن "استاد" کلافه نیشخند

نظرات ()

اگر میخواهی بر مردان حکومت کنی آنها را در جهالت نگه دار
آدم شناسی ، نمکی

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()

اختلاف ساعت !
طنز ، بهترین نوشته هام

نمی دونم شما دقیقاً چطوری هستین ولی ما که یه عمر آزگارِ به این صورت عمل می کنیم :

وقتی یکی تلفن میزنه که میخواد بیاد خونمون ، تا تلفنو خاموش می کنیم ، یکی جاروبرقی رو روشن میکنه ، اون یکی هم ماشینو روشن میکنه که بره میوه بخره و بقیه هم مثل یه گلۀ رَم کرده ، نفس زنان و با هدف نامشخصی شروع می کنن به دویدن ازینطرف خونه به اونطرف ! تازه اغلب مواقع هم وقتی دَرو روی مهمونه باز می کنیم یکی مون هنوز توی حمومه وقت تمام

 

حالا تصور کنید مهمون عزیز یه آقای مُسنی باشه که کلاً با ساعت قدیم راحته ابرو :

یه ساعت زودتر میاد ( یعنی دقیقاً توی ساعت پیک کاری ما ) ؛

یه خودشیرینی فوری می پره دَرو روش باز میکنه ؛

با کوه مبل و صندلی روبرو میشه که جلوی در تجمع کردن ؛

و با یه آدم جارو به دست با سر و وضع نامرتب اون وسط اتاق (نیشخند) چشم تو چشم میشه !

این آبروریزی واقعاً چند روز پیش اتفاق افتاد و اونجا بود که یه بار دیگه نبوغ برق آسای بابام به دادمون رسید : خیلی شیک ، آقاهه رو برد بیرون خونه یه چرخی بزنن تا ما فاجعه رو جمعش کنیم . . . . . . . حالا اگه گفتین کجا ؟

بعله پشت بوم !!!

 

خجالتاوه جدددددداً نمیدونم به چه بهونه ای ؟! متفکر

بنده خدا پیرمرد احتمالاً طی کردن اون همه پله براش درس عبرتی شد که دیگه ساعتشو بکشه عقب .

 

لابد شما یکمی ملایم تر با مهمون ناخونده برخورد می کنید نه ؟ نیشخند

 

پیوست : الآن که این مطلبو می نوشتم دوباره فلنگ فیلتریزاسیون اینترنت در رفت و ما حس یه گوسفند آزاد رو پیدا کردیم که چوپونش قَلادَشو ول کرده ! شما هم بشتابید تا دیر نشده .

نظرات ()

باغ سپهسالار
عکس ، اسامی ، طنز

اگه عالم و آدم هم بگن نه ، من بازم میگم خونه های قدیمی خوشگل تر و بااحساسترن . چند نمونه اش رو تو خیابون "سپهسالار" کشف کردم ( یا خیابون "صف" فعلی بعد از تقاطع انقلاب و سعدی که بورس کیف و کفش زنانه - ایرانی و چینی - است ) اون روز دستفروشها پاپ کورن ، ذرت مکزیکی ، آش و . . . می فروختن در نتیجه در تمام خیابون بوی آش شنیده میشد .

در ضمن یه پیشنهاد کاری هم داشتم : یعنی وایساده بودم توی نون فانتزیه پیراشکی میخوردم که در کمتر از ۳۰ ثانیه ۳ نفر ازم پرسیدن این چیه که دارم میخورم و از کجا خریدمش ؟ این شد که صاحاب نون فانتزی گفت حاضره بهم حقوق بده فقط روزی چند ساعت برم اونجا مُفتی هر چی میخوام بخورم . شغل خوبی بود هم حقوق داشت هم پیراشکی ، ولی معامله مون نشد . آخه مرض قند می گیرم این همه شیرینی بخورم ، حالا اگه پیتزایی چیزی هم کنارش پخت میکردن یه چیزی متفکر

خوب اینطوری که فهمیدیم این خیابون با وجود مدرسۀ کودکان استثنایی "شادی" یا "روشنگر" ، مدرسۀ "دهخدا" و . . . به عنوان بافت و بلوک واحد شهری قدیمی در میراث فرهنگی ثبت شده .

شرکت چاپ "رنگین"

شرکت چاپ رنگین در خیابان سپهسالار

برای دیدن بقیۀ عکسا روی ادامۀ مطلب کلیک کنید

ادامۀ مطلب . . . نظرات ()

صفحۀ بعد ←

Copyright © 2004 - 2012 Stonebird All rights reserved.