امشب

به شادی کارگرهای افغانی ساکن در کانکس مجاور خانه غبطه میخوریم . امشب از آن شبهایی بود که یکسره صدای ساز و هلهله شان به راه است . آبجی خانوم می گفتند "دری و*ان" تماشا می کنند . الله اعلم .

ما که بخیل نیستیم ، فقط خدا کند گ*ی نباشند .

****

هنوز روزی را که کتاب "بانوی جنگل" را از "سوپر تک" خریدم بیاد دارم . شاید اولین کتاب زندگی ام بود که جذبم می کرد تا بخرمش ، در واقع رنگ صورتی و عکس جلدش جذبم کرده بود ! معیار والاتری برای انتخابش نداشتم ، نه میدانستم نویسنده اش کیست و نه اینکه در چه بابی است . فقط بعنوان یک کالای لوکس صورتی میخواستم تحت تملک من باشد .

چهارم دبستان بودم . بعد از اینکه آنرا خواندم ، روزی که به خانۀ یکی از همکلاسی هایم رفته بودیم ، آنرا به او هدیه دادم . بله در آن روزها من مرض هدیه دادن داشتم . خوب به خاطر دارم قبلش به خواهرم سپرده بودم که به طرف نگوید کتاب دست دوم است . و او فقط به طرف گفت که کتاب داستان بسیار جالبی دارد !!! (طبق معمول بند را به آب داد لامصب)

فهیمه رحیمی

همۀ اینها بهانه ای بودند برای اینکه بگویم "فهیمه رحیمی" عزیز ، مرسی بخاطر لحظه های زیبایی که با خواندن رمان های عاشقانه (نه چندان مجاز) ت برای ما ساختی . نسل کم اعتمادبنفس ما که در دورۀ نفرت ، الفبای عاشقی را از تو آموخت و فقط جرأت کرد اسم داستان هایت را بگذارد "عامه پسند" و برود در پروفایل فیس فوتش "کافکا" را لایک کند !

به جرأت میگویم معیار اغلب ما برای معشوق افسانه ای ، قهرمانان داستانهای تو بودند که بر ضمیر ناخودآگاه مان حکم می راندند . عاشقهایی که اتفاقاً در بین عوام یا حتی خواص کم یابند .

هرچند زود رفتی اما آرامم ، چون میدانم عاشقترین همۀ افسانه ها تو را از ما پس گرفته .

/ 0 نظر / 17 بازدید