سبحان الله

ما اینروزا داشتیم خونه مونو رنگ میکردیم (بعد 17 سال) . همۀ وسایل خونه ریخته بود اون وسط ، مصیبتی بودا ! مث این بود که تو خونۀ خودت مسافر باشی ، یا دو هفته تو کامیون حمل اثاث زندگی کنی . هنوزم رفتن از اینطرف اتاق به اون طرفش مث رساندن موش به پنیر از توی maze می مونه انقد که باید وسایلو دور بزنیم .

حدود 24 ساعت طول کشید که وسایل اتاقو ببریم تو پذیرایی ، آخرشم داشتم سیبیلامو می چیدم نصفه شبی ، که آبجی خانوم علت را جویا شدند ، گفتیم « میخواهیم فردا شخصاً بر عملکرد "اوس عبدلی" نظارت کنیم ، خوبیت ندارد با سبیل » ولی بعداً فهمیدم اشتباه میکردم چون با سبیل جذبه ام بیشتر میشد ، بیشتر ازم حساب میبرد .

یعنی انقد زور زدیم که یکی مون تا دم سکته رفت ، یکیمون بی اختیاری ادراری گرفت ، اون یکی اسهال گرفت و هموروئیدش عود کرد ، تقریباً همه مون هم در نواحی گردن ، ساعد ، شکم ، کمر ، انگشتان دست ، جلوی ران ، پشت ران و انگشتان پا دچار کوفتگی شدیم .

یعنی اگه دیسک کمر این و صرع اون یکی هم عود میکرد دیگه جنسمون جور بود .

تا مرز سرطان خون هم رفتیم که بخیر گذشت ، هنوزم درگیر دکتر و بیمارستان و عملیم . نمی گم انقد بی جنبه ایم که واسه یه نقاشی این همه مرض گرفتیم ، ولی میگم استرس های اخیر تو بیرون زدن مرضای سابق مون بی تأثیر نبوده .

خوب حالا می رسیم به قسمت فان ماجرا :

 

۱- بحران دستشویی

روز اول واسه خودت رفتی دستشویی که "اوس عبدلی" مثل طوفان کاترینا درو باز میکنه ، به نحوی که فک میکنی یکی از اهالی خونه است و با یه « هوووووووووووو » ی حسابی به استقبالش میری و وقتی می فهمی خودی نیست ، دیگه از گفتن « هووووووووش » مدنظرت به همون « هووووووووووو » قناعت میکنی عصبانی ( البته داشتم دستمو می شستم نه اونطوری که اون ذهن منحرف محترم شما تصور کرده )

یکی از روزای بعدی تازه از دستشویی اومدی بیرون ، هنوز میزون نیستی ، این "اوس عبدلی" هم وقت گیر اورده : « دختر خانوم حالا که اومدی ، شما هم بیا ببین این رنگ خوبه ؟ » ابرو نه که خیلی حرف گوش کنه هی رابرا رفراندوم هم برگزار میکنه .

یه روزایی مجبوری وقتی دو تا "علی آقاها" در شعاع یک متری دستشویی با استانبولی و ... بساط کردن ، خیلی ریلکس بری مستراب 

یه روزایی هم که رنگ چارچوب در دستشویی خشک نشده ، مجبوری با در باز بری دستشویی ( البته بعد اینکه اونا رفتن خونه )

یه روزی با صدای باز شدن ناگهانی در اتاقت از خواب پا میشی ، در بسته میشه و نمی فهمی کی بود ، خلاصه خودتو جمع و جور میکنی و میری دستشویی که می بینی این یکی "علی آقا" داره چارچوب در دستشویی رو رنگ میکنه ، میخوای بری آشپزخونه که می بینی اون یکی "علی آقا" هم داره اونجا رو رنگ میکنه ، با شخصیتی ضایع گشته ، مثانه ای پر و شکمی خالی مجبور میشی برگردی تو اتاقت  و این سئوال تا ابد تو ذهنت باقی بمونه که اونی که مث رعد و برق در اتاقو باز کرده بود داداشه بود یا یکی از این "علی آقاها" ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۲- بحران چایی

میدونی چرا انقد شیلنگ دستشویی مون رنگی شده ؟ واسه این اعتیاد عجیب دوستان به چایی ، خوب برادر من کمتر چایی بخور که .... 

از همون روز اول یه نزاع زیرپوستی سر چایی شکل گرفت ، از همون لحظه ای که "اوس عبدلی" به باباهه گفته « همینطوری که داری آواز میخونی دو تا چایی هم بریز بیار » ! نیشخند

بعدها هم کلی صغری کبری چیده واسه داداشه که « من برای کارای پایان خدمتم اثر انگشت نداشتم بس که سنباده زده بودم و یارو بهم گفت برو سه ماه سنباده نزن بیا ، و غیره و غیره و ... که یعنی من پوست دستم حساس شده ، به قوری دست بزنم میسوزه ، برو یه چایی بریز برام بیار »

 

۳- سایر بحارین

یه بحران دمپایی هم داشتیم که باید مث گرگ از دمپایی هامون مراقبت میکردیم که کسی نپیچونه ، البته در این موارد سارق خودیه .

یه بحران دیگه هم هست به اینصورت که هرچیزی رو که لازم نیست رنگ میکنن ( از جمله قرنیز ، موکت ، شوفاژ ، قوری ، کلید پریزا ، شیلنگ ، دمپایی ها ، کابل CAT6 نازنین من و ... ) و خیلی چیزایی رو که لازمه رنگ نمیکنن ( مثل زیر طبقۀ پایین کمد و ... کلاً هرجایی که فک میکنن کسی نمی بینه )

 

نتیجۀ اخلاقی : وقتی نقاش دارین یه چسب کاغذی دستتون باشه و هرجایی رو که می تونید ، قبل از اینکه دستشون بهش برسه چسب بزنید که رنگی نشه . درهای ناموسی رو هم کلاً قفل کنید قبل از اینکه مثل سوپرمن بپرن تو .

اوستا سنگی با دستانی تاول زده و ناخنی شکسته و نقاط کبودی در پا

(واقعن نمیدونم چرا دیگه پاهام درد میکنه انگار کوبیدم به نردبون)

/ 0 نظر / 21 بازدید