وقتی من حاجی تو برو بودم

جنگ تموم شده بود ، و برای ما که چندین ماه کیلومترها تو کشور دشمن سفر کرده بودیم دیگه راهی تا خونه نمونده بود . ما نه نظامی بودیم و نه مهاجر ، فقط زمان شروع جنگ در مکان اشتباه قرار گرفته بودیم و همین باعث شد وقتی مرزها بسته شدن اینجا گیر بیفتیم . تنها وسیلۀ دفاعی مون هم استفاده از لباسهای مردم بومی اینجا بود تا شک نکنن که خارجی هستیم .

حالا بعد از اون همه تعقیب و گریز و زندگی مخفیانه تو سرزمین دشمن ، اوضاع مون خیلی خوب بود ، حتی یه ماشین هم داشتیم که تا خاک ایران بنزین داشت ، هرچند تعدادمون زیاد بود و باید به زور خودمونو اون تو می چپوندیم .

بین این همهمه های نشاط انگیز بار سفر به وطن بستن ، صدای یه ماشین از دور شنیده شد که به طرف ما میومد ، نگران نبودم چون دیگه جنگ تموم شده بود . رفتم جلو و دیدم یه خانم ایرانی از ماشین پیاده شد ، شروع کردم باهاش صحبت کردن که یکدفعه اسلحه شو دراورد و چندین بار بهم شلیک کرد ، بعد هم اونو به طرف بقیه نشونه رفت .

تازه یادم اومد اون کی بود ، زنی که در اوایل جنگ دخترهاشو از دست داد و در اثر یه سوء تفاهم ما رو به این خاطر مقصر می دونست . قبل از اینکه بتونه به ماشین شلیک کنه خودمو بهش رسوندم و دستاشو گرفتم و انداختمش زمین و به بقیه گفتم برن . حالا فقط با هیکلم خونینم که روش انداخته بودم مانعش میشدم .

از سکوت بین شلیک های بی هدفش صدای اونا رو می شنیدم ، سالمها به زخمی ها کمک میکردن که سوار شن ، حالا دیگه دو تا ماشین داشتن . خیالم راحت بود که میرن فقط باید انقد دووم میاوردم که کاملاً دور شن ، بعد هم باید انقدر دووم میاوردم که بمیرم ، تو غربت ، باز همه رفتن و من تنها شدم . . . .

 

پیوست : سناریوهای این کابوسای من دیگه دارن کامل میشن ، شاید اگه بیشتر بخوابم بتونم یه فیلم 2 ساعته از توشون دربیارم :| به همین مناسبت یک تگ "کابوس" به تگهایمان افزودیم ;)

/ 1 نظر / 15 بازدید