حماسه های من و موکت

حقیقت اینه که من یه آدم خرخونی بودم :

مامانم شهادت میداد ، در دورۀ دبستان انقد جلوی در کمدم نشستم و درس خوندم که موکت ساب رفت

تو دوره های بعدی تحصیلی انقد پشت میز درس خوندم و صندلی رو جلو عقب کردم که موکت در اون نواحی تقریباً محو شد

کلاً در همۀ دوره های درس خوندن انقد موهامو کندم ریختم زمین ، که یه موکت مشکی پرزدار بدست داد نیشخند

در آخرین دوره انقد پشت کامپیوتر درس خوندم که زانو درد گرفتم (این دیگه ربطی به موکت نداشت ، چارزانو روی صندلی می نشستم این شد که ...)

در واقع اگه بخوایم دقیق تر نگاه کنیم ، کتاب به دست نشسته بودم ولی بیشتر مواقع تو هپروت سیر میکردم . مثلاً اون ساعت خوشگله رو دستم میکردم و سه ساعت با دو صفحۀ اون کتابه که در مورد ه*کری بود ، لا*س میزدم . یه تابستون با HTML عشق و حال کردم (البته هیچکدوم مون حامله نشدیم) مثلاً کنار خلاصه نویسی هام با مداد شمعی گل و بوته می کشیدم . با فیزیک کنکور تقریباً به ارگ*اسم رسیده بودم (غافل از اینکه تو اتاق بغلی آقای ریاضی دو ساعته منتظره که ما رو بکنه) . بعضی شبای امتاحان یه فونت جدید از خودم در میکردم که یعنی تو امتحان فردا با این خط بنویسم کول تره آخ خجالت نیشخند

کلاً آدم خجسته ای بودم ، نه میدونستم کجای کار دنیام ، نه اینکه باید از کدوم مسیر برم ، چونان گوسفندی جدا افتاده از گله ، و بدتر از همه اینکه نمیدونستم اصولاً گله ای هم وجود داره

خلاصه الآن هیــــــــــچ پخی نشدم ، ولی چون میدونم چشم امید شما جوونا به منه و همه تون منو الگو قرار دادین ، میخوام یه پیامی بدم که بعد از من چراغ راهتون باشه : «ز گهواره تا گور دانش بجور»

استاد سنگی از گور

(خواهشن با "تاگور" اشتباه نشه ایشون هم استادن ولی نه دیگه تا این حد)

/ 0 نظر / 15 بازدید